یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . در زمانهای قدیم پادشاهی بود که هر چه زن می گرفت بچه ای گیرش نمی آمد پادشاه همینطور غصه دار بود تا اینکه یک روز آینه را برداشت و نگاهی در آن کرد یکمرتبه ماتش برد ، دید ای وای موی سرش سفید شده و صورتش چین و چروکی شده آهی کشید و رو  بوزیر کرد و گفت :« ای وزیر بی نظیر، عمر من دارد تمام می شود و اولاد پسری ندارم که پس از من صاحب تاج و تخت من بشود نمی دانم چکار کنم . چه فکری بکنم ؟»


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : دوشنبه 17 شهریور 1393 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یكی بود؛ یكی نبود. در روزگار قدیم پادشاهی بود كه اجاقش كور بود و هر قدر نذر و نیاز كرده بود صاحب فرزند نشده بود.
روزی از روزها، پادشاه در آینه نگاه كرد ودید ریشش سفید شده. از غصه آه كشید و آینه را محكم زد زمین. در این موقع درویشی آمد تو. گفت «قبله عالم به سلامت! چرا افسرده حالی؟»

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : شنبه 15 شهریور 1393 | 09:45 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


مرد فقیری بود كه آه در بساط نداشت و به هر دری كه می زد كار و بارش رو به راه نمی شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند، چه نكند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلك را پیدا كند و علت این همه بدبختی را از او بپرسد.
خرت و پرت مختصری برای سفرش جور كرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بیابانی به گرگی رسید. گرگ جلوش را گرفت و گفت «ای آدمی زاد دوپا! در این بر بیابان كجا می روی؟»

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : شنبه 15 شهریور 1393 | 09:29 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


روزی بود و روزی نبود غیر از خدا هیچكس نبود.

در یكی از شهرهای كوچك پسری بود بنام محمد اوغلان یعنی محمد پسره و كارش چوپانی بود كه هر روز گاوهای محل را جمع میكرد و برای چرا به صحرا میبرد و از این راه زندگی خود و مادرش را میگذرانید. سالها میگذرد تا اینكه محمد اوغلان بزرگ میشود و هوای زن گرفتن به سرش میزند. روزی به مادرش میگوید فردا برای خواستگاری دختر حاكم شهر میروی. مادرش از شنیدن این حرف خیلی تعجب میكند میگوید پسر جان ما كجا و دختر حاكم شهر كجا؟

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 09:24 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچكس نبود

روزی بود روزگاری بود پیرمردی بود سه تا پسر داشت پسران او هر روز به شكار می رفتند یك روز پیرمرد پسرهاش را صدا كرد و گفت: فرزندان! من میخواهم به شما نصیحتی بكنم گفتند چه نصیحتی داری بگو. پیرمرد كوهی را به آنها نشان داد و گفت بعد از مرگ من برای شكار به این كوه نروید. پسران نصیحت و وصیت پدر را قبول كردند تا روزی كه پیرمرد از این دنیا چشم پوشید و فرزندانش تنها ماندند مدتها گذشت پسر بزرگتر روزی به برادرانش گفت: بیائید برای شكار به كوه برویم برادر كوچك گفت ای برادر مگر نصیحت پدرمان را از یاد برده ای؟ خلاصه هر چقدر برادر كوچكتر التماس كرد برادر بزرگتر قانع نشد و حرف او را قبول نكرد و برادر بزرگ روزی عده ای از دوستان و آشنایان خود را جمع كرد كه برای شكار به آن كوه بروند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 08:42 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یكی بود یكی نبود. سوا خدا هیچكه نبود.

در قدیم شخص ثروتمندی بود فقط یكدانه پسر داشت و چون خیلی علاقه به این پسر داشت به نوكرها و غلامان دستور داده بود باغی كه متقابل منزلش قرار گرفته بود در آن را باز نكنند و او را توی باغ نبرند. تا اینكه پسر یواش یواش بزرگ شد و هر روز به گردش و شكار می رفت از قضا روزی از در باغ عبورش افتاد به نوكر خودش گفت این باغ از كیست؟ نوكر دستپاچه شد و گفت باغ مال خودتان است. پسر تعجب كرد كه چرا در این مدت از باغ خودشان دیدن نكرده. القصه به منزل روانه شد و از مادرش خواست كه اجازه دهد از باغ دیدن كند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود.

در زمانهای قدیم ، در سرزمینی دوردست پادشاهی سلطنت می کرد که هم پادشاه دنیوی بود و هم در کارهای معنوی سر آمد دیگران بود . به گونه ای که به اعتقاد همگان نیکبختی در هر دو سرای را دارا بود .

روزی از روزها این پادشاه تصمیم گرفت که برای شکار به خارج از شهر برود تا هم استراحتی بکند و هم به شکار بپردازد. برای همین به درباریان خود اعلام کرد تا آنها لوازم شکار را آماده کنند . صبح زود نیز به همراه خادمان و ملازمان خویش عازم شکار شد .


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 09:48 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یکی بود یکی نبود. در زمانهای قدیم یک پادشاهی بود که یک پسری داشت. پسر را گذاشت مکتب تا به سن هفده یا هجده سالگی رسید. بعد پسر گفت من درسی را که می خواستم یاد بگیرم گرفتم. پادشاه چند نفری را با او رد کرد رفتند به شکار. در حین شکار آهویی به نظرشان آمد. جمع شدند گفتند آهو از سر هر کس پرید باید شکارش کند. از قضا آهو دو پا را جفت کرد و خیز برداشت و از سر پسر پادشاه پرید و به تاخت دور شد. پسر پادشاه همراهانش را باز گرداند و خودش دنبال آهو رو در پهـن دشت بیابان شروع کرد به اسب تاختن.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 09:23 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
.: Weblog Themes By Moheb Ali Rahat Dahmardeh :.