یکی بود یکی نبود . در بیشه ای دور ، مردی با همسر و پسر اش زندگی می کرد . مرد ، کارگر بود و روی زمین های حاکم ، زراعت می کرد . آنها زندگی فقیرانه ای داشتند و زنش پیاپی غر می زد و هر روز دل اش بهانه ی چیز تازه ای را می گرفت . یک روز ارسی قرمز و روز دیگر اطلس گلدار و جاوند زری دار و چوری نگین دار . کشاورز ، از عهده ی تامین خواسته های همسرش بر نمی آمد . یک شب طاقت اش از دست خواسته های زن اش ، طاق شد و از خانه زد بیرون . همین طور رفت و رفت و از کوچه های شهر گذشت و گذشت تا رسید به صحرا . رفت و به دیوار خرابه ای تکیه زد و نشست و آهی کشید .
ادامه مطلب

طبقه بندی: آسوکه زابلی،

تاریخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | 09:28 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

یکی بود یکی نبود. در زمان‌های قدیم مردی بود که یک دختر داشت و زنش مرده بود. مرد زن دیگری گرفت و این زن که نسبت به دختر نامهربان و سختگیر بود، سر ناسازگاری گذاشت، زن هر روز صبح  مقداری پنبه و چرخ نخریسی به دختر می داد که در موقع چریدن گاو دختر بیکار نباشد ، و شب با نخ به خانه بیاید . نخریسی برای دختر بسیار مشکل بود و دختر روز به روز لاغرتر می شد یک روز که دختر گاو را برای چرا چند قدم دورتر می کرد ، بادی بلند شد و پنبه ها را با خود برد . دختر وقتی سر جایش برگشت متوجه شد که پنبه ها سر جایش نیست و باد پنبه ها را برده است .


ادامه مطلب

طبقه بندی: آسوکه زابلی،

تاریخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
روزی بود و روزگاری پیرمردی زندگی می كرد كه سه دختر دم بخت داشت ،
از بدی روزگار وضعیت مالی این خانواده بد بود و پدر نگران جمع آوری جهیزیه ی دختران.
سه دختر هر روز از پدر درخواست می كردند كه برای بهبود وضعیت زندگی به دنبال اشرفی باشه اما پدر با ناراحتی به دخترانش گفت كه هیچ جایی رو سراغ
نداره برای یافتن اشرفی، اما سه دختر لبخند زنان رو به پدر كردند و گفتند ما جایی رو می شناسیم كه در آنجا اشرفی های فراوانی وجود داره و ما می توانیم مقداری از آن اشرفی ها رو قرض بگیریم.

ادامه مطلب

طبقه بندی: آسوکه زابلی،

تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 06:58 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

در روزگار دور پورمرده بودک که سه کنجَ دشت، اسم کنجه خوردیو خیرنسا بو که از خواهرونخَه وَکشترو مقبولتر بو. یَکرو ور او جوونه رشید و رعنائ قاصدی بیومَ.

ادامه مطلب

طبقه بندی: آسوکه زابلی،

تاریخ : دوشنبه 10 شهریور 1393 | 10:16 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


ترمه

دخترک پانزده سال بیشتر نداشت. سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شد، تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش خانه می کرد و شامگاه که می خوابید دوباره شب از میان مژه هایش بیرون آمده و گسترده می شد.

نامش " تـرمـه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.

ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب زابلی، آسوکه زابلی،

تاریخ : شنبه 8 شهریور 1393 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
.: Weblog Themes By Moheb Ali Rahat Dahmardeh :.