یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند

و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، داستان کوتاه،

تاریخ : جمعه 5 دی 1393 | 10:34 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد...
وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها كه اون پسر از مغازه خریده باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد .)):

پس فرصت ها رو از دست نده و ثانیه ها رو غنیمت بشمر و شهامت داشته باش شاید فردا هیچوقت نیاد و امروز آخرین فرصت باشه برای گفتن دوستت دارم .




طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : چهارشنبه 3 دی 1393 | 08:48 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، داستان کوتاه،

تاریخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | 10:34 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

دختر جوانی چند روز قبل از مراسم عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش میرفت از درد چشم خود می نالید موعد عروسی فرارسید.

زن نگران صورت خود بود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.

 20 سال بعد از ازدواج آنها زن از دنیا رفت.

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود همه تعجب کردند

مرد گفت:من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 09:54 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


در زمان قدیم یک شکارچی بود که هر روز به شکار می رفت و دست خالی بر میگشت. یکی از روزها این مرد شکارچی غازی شکار کرد و به خانه آورد و به زنش گفت: از تو می خواهم که این غاز را درست و تر و تمیز بپزی تا دو نفری بدون اینکه کسی بفهمد آنرا بخوریم. خودت میدانی چقدر برای شکار این غاز زحمت کشیده ام . مبادا کسی از قضیه سر در بیاورد. زن شکارچی هم که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد و غاز را توی کماجدان گذاشت و رفت به مطبخ که آنرا بپزد. از قضا نزدیکیهای غروب بود که در خانه شان زده شد. وقتی زن شکارچی در را باز کرد دید ای داد و بیداد مهمان است که حتما شب را مزاحمشان میشود. مهمان آمد داخل و نشست. وقت شام خوردن که شد شکارچی به زنش گفت:« مبادا غاز را برای مهمان بیاوری برو دو تا پیاز و کمی پنیر بردار و بیاور تا بخورد ، ماهم خودمان را میزنیم به سیری و چند لقمه ای زورکی میخوریم تا اشتهایمان کور نشود و بتوانیم نصف شب که مهمان خوابش برد غاز رابخوریم.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 08:31 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

روزی روزگاری در زمان های کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و اعصاب خورد کن داشت که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش می رسید شکایت می کرد، تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه مشغول بکار بود یا شخم می زد.

یک روز وقتی که همسرش برایش نهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ی درختی در پشت سرش راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد، بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد، ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، داستان کوتاه،

تاریخ : سه شنبه 4 آذر 1393 | 10:51 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 12:11 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده بود و قدری از آن بر ریشش چسبیده بود بهلول از او سوال کرد : چه خورده ای؟
مستخدم با تمسخر گفت : کبوترخورده ام.
بهلول گفت : قبل از آن که بگویی من میدانستم .
مستخدم پرسید : از کجا میدانستی؟
بهلول گفت : چون فضله آن بر ریشت پیدا بود.


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، داستان کوتاه،

تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 10:58 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : پنجشنبه 5 تیر 1393 | 08:40 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻮﺯﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﻣﺮ ﮐﻒ ﭘﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎی ﻣﺮﻣﺮﯾﻨﯽ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﯿﺮﻓﺘﻨﺪ . ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﺪ. ﺷﺒﯽ ﺳﻨﮓ ﻣﺮﻣﺮﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﮐﻒ ﭘﻮﺵ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺗﻮﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ؟ﻣﮕﺮ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎ ﻫﺮﺩﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻌﺪﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ! ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﮐﯿﻢ !
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : سه شنبه 3 تیر 1393 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند و پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید، زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
 
ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند نداریم
 
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
 
زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم … !
 
اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند، ما دستهایمان از هم جداست!
 
دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند، ما رویمان به طرف دیگریست!
 
سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن، با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم!
 
چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم!
 
پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود!
 
ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند، ما هیچ نمی خوریم!
 
هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند، ما لباسهای کهنه تنمان است.. !
 
هشتم، …

ماموران گفتند: خیلی خوب، بروید، بروید،..فقط بروید



طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 4 خرداد 1393 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

سالها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود زندگی می کردند. یک روز به خاطر سوء تفاهمی کوچک ، با هم جرو بحث کردند . پس از چند هفته سکوت ،اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند .

یک روز صبح ، درِِ خانۀ برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتی در را باز کرد ، مرد نجاری را دید .نجار گفت : من چند روزی است که دنبال کار میگردم


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : شنبه 3 خرداد 1393 | 10:44 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
.: Weblog Themes By Moheb Ali Rahat Dahmardeh :.