استاد سخت­گیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا می‌خواند و سؤال را مطرح می‌کند؛

«شما در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان شما گرمازده شده‌اید، حال چه کار می‌کنید؟»

دانشجوی بی‌تجربه فوراً جواب می‌دهد، من پنجره کوپه را پایین می‌کشم تا باد بوزد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، جوک، داستان طنز،

تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

از همون لحظه اول که با پدر و مادرم وارد سالن مهمانی شدم چشمم بهش افتاد و شور هیجانی توی دلم به پا کرد. طول سالن را طی کردم و روی یک صندلی نشسته دوباره نگاهش کردم درست روبروی من بود این بار یک چشمک بهش زدم و لبخند زدم و یواشکی به اطرافم نگاه کردم تا کسی منو ندیده باشد کسی متوجه من نبود. خودم را بی تفاوت مشغول حرف زدن کردم ولی چند لحظه بعد بی اختیار چشمم را بهش انداختم و بهش نگاه کردم چه جذاب و زیبا و با نفوذ بود. دوباره او چشمک زد بیشتر هیجان زده شدم. به خودم گفتم که از فکرش بیایم بیرون باز هم مشغول گوش دادن به حرف های بقیه بودم ولی حواسم به آن طرف سالن بود. می خواستم برم پیشش ولی خجالت می کشیدم جلوى والدین و صاحب خانه. حتماً اگر جلو و پیشش مى رفتم با خودشون مى گفتن عجب پسر پررویی! توی دوراهی عجیبی مانده بودم. دیگه طاقتم تمام شده بود. دل به دریا زدم و گفتم هر چه باداباد بلند شدم و با لبخند به طرفش نگاه کردم وقتی بهش رسیدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم؟ برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم، به به! عجب شیرینی خامه ای خوشمزه ای بود!



طبقه بندی: مطالب طنز،

تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 09:54 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و گفت: ” یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”

صدایی از آن طرف پاسخ داد: ” شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟”

کارمند تازه وارد گفت: ” نه ” صدای آن طرف گفت: “من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق”

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: ” و تو میدانی با کی حرف میزنی بی چاره.”

مدیر اجرایی گفت: ” نه ” کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!!!



طبقه بندی: مطالب طنز، جوک،

تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 09:39 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند

و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، داستان کوتاه،

تاریخ : جمعه 5 دی 1393 | 10:34 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

(چوپان دروغگو )

« چوپان دروغگو  توبه کرد. او روزی سه بار پیاده به زیارت می رود. حتی تمام گوسفندانش را قربانی کرد و گوشتش را به فقرا بخشید. » این مطلب تیتر صفحه اول یکی از روزنامه ها بود. این روزنامه به علت نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی، توقیف شد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، دهه شصتی،

تاریخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 | 11:06 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده . هرچی اسمس  هم براش میزنم
باز جواب نمیده . آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .
مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .

ادامه مطلب

طبقه بندی: دهه شصتی، مطالب طنز،

تاریخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 | 10:55 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، داستان کوتاه،

تاریخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | 10:34 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

آموزگار به دانش آموزان گفت کتابهای خود را باز کنید و از روی درس حسنک کجایی بخوانید. یکی از دانش آموزان شروع به خواندن کرد:
گاو ما ما می کرد. گوسفند بع بع می کرد. سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آمد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، دهه شصتی،

تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 10:05 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


لیدیز اند جنتلمن، نمی توان اسمش را تفاوت گذاشت که اگر آنرا اختلاف دیدگاه بنامیم بهتر است. بله، آقایون و خانوم های محترم در بعضی چیزها اختلاف دیدگاه دارند که شاید هیچکدام هم آنرا نپذیرند ولی هر چه هست نقدی است بر این اختلاف دیدگاه ها … امیدوارم خانم ها به دل نگیرند و آقایون هم قیافه ی آدم های دلخور را از خود در نکنند چون تمام این اختلاف دیدگاه ها حقایقی است که گفتنش سخت است و شنیدنش سخت تر !

ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز،

تاریخ : سه شنبه 11 آذر 1393 | 09:41 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

روزی روزگاری در زمان های کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و اعصاب خورد کن داشت که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش می رسید شکایت می کرد، تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه مشغول بکار بود یا شخم می زد.

یک روز وقتی که همسرش برایش نهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ی درختی در پشت سرش راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد، بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد، ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، داستان کوتاه،

تاریخ : سه شنبه 4 آذر 1393 | 10:51 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

بچه های دهه ۶۰ از کارتون خونه مادربزرگه کلی خاطره دارن

اون روزا خونه مادر بزرگه خیلی با صفا بود،

اما چند سالیه که خونه مادر بزرگه حال و هوای دیگه ای داره

بریم ببینیم چه جوری شده !… لطفا با همون سبک خونده بشه:



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار طنز، دهه شصتی، مطالب طنز،

تاریخ : شنبه 1 شهریور 1393 | 08:29 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


سه تا زن انگلیسی، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو انجام ندهند تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم اعلام کنن.

ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز،

تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 09:04 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


چگونه در ماه رمضان تشنگی خود را برطرف کنیم:
ابتدا به سمت راست نگاه کنید…
سپس به سمت چپ نگاه کنید…
اگر کسی نبود یک لیوان آب سرد سر بکشید! تا تشنگی تان برطرف شود!
اگرم کسی دید؛ با کف دست بکوبید روی پیشونی خود و بگویید:
ای وای! یادم نبود که روزه ام…!
اونم میگه: یادت نبود، مشکلی نداره…!

ادامه مطلب

طبقه بندی: اس ام اس، مطالب طنز،

تاریخ : شنبه 14 تیر 1393 | 09:39 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده بود و قدری از آن بر ریشش چسبیده بود بهلول از او سوال کرد : چه خورده ای؟
مستخدم با تمسخر گفت : کبوترخورده ام.
بهلول گفت : قبل از آن که بگویی من میدانستم .
مستخدم پرسید : از کجا میدانستی؟
بهلول گفت : چون فضله آن بر ریشت پیدا بود.


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب طنز، داستان کوتاه،

تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 10:58 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


بهلول که اسم اصلی او «وهب بن عمرو صیرفی کوفی» است، در قرن دوم هجری در شهر کوفه متولد شد.وی به روایتی برادر مادری هارون الرشید(خلیفه عباسی) و به روایتی پسرعموی او بود.

ادامه مطلب

طبقه بندی: بیوگرافی، مطالب خواندنی، مطالب طنز،

تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 08:07 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
.: Weblog Themes By Moheb Ali Rahat Dahmardeh :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2