تبلیغات
خمك، سرزمین مادری - بزلنگی و سه خواهر

روزی بود و روزگاری پیرمردی زندگی می كرد كه سه دختر دم بخت داشت ،
از بدی روزگار وضعیت مالی این خانواده بد بود و پدر نگران جمع آوری جهیزیه ی دختران.
سه دختر هر روز از پدر درخواست می كردند كه برای بهبود وضعیت زندگی به دنبال اشرفی باشه اما پدر با ناراحتی به دخترانش گفت كه هیچ جایی رو سراغ
نداره برای یافتن اشرفی، اما سه دختر لبخند زنان رو به پدر كردند و گفتند ما جایی رو می شناسیم كه در آنجا اشرفی های فراوانی وجود داره و ما می توانیم مقداری از آن اشرفی ها رو قرض بگیریم.
پدر مكان اشرفی ها را از دخترانش پرسید و آن ها گفتند باغی بزرگ در وسط دریاچه ی هامون وجود دارد متعلق به بزلنگی ، در آن باغ درخت بزرگی وجود دارد كه از هرشاخه ی آن مقدار زیادی اشرفی آویزان است.
پدر چون با اصرار زیاد دخترانش مواجه شد پذیرفت كه به باغ بزلنگی برود ، پدر بعد از چندین ساعت به در بزرگ باغ رسید ولی در باغ بسته بود و پیرمرد هیچ راهی برای باز كردن در به ذهنش نرسید و مجبور شد به سختی از روی دیوار خودش را به داخل باغ برساند.
باغی بود پر از درخت های سر به فلك كشیده ؛ پیرمرد با احتیاط زیاد از بین درخت ها گذشت تا بالاخره به درختی رسید بسیار بزرگ، تا به حال چنین درختی ندیده بود ، درختی پر از سكه های طلا . اشرفی ها زیر نور خورشید می درخشیدند.
ناگهان پیرمرد متوجه شد كه بزلنگی زیر درخت به خواب عمیقی فرو رفته ترسید به درخت نزدیك بشود اما به یاد دختراش افتاد كه منتظر اشرفی بودند پس با توكل به خدا سعی كرد از درخت بالا برود .
به آهستگی از درخت بالا رفت تا به اولین شاخه رسید، شروع به چیدن اشرفی ها كرد كه ناگهان یكی از اشرفی ها از دستش لیز خورد و بر سر بزلنگی فرود آمد ؛ پیرمرد بیچاره از ترس رنگ از رخساره اش پرید . بزلنگی با عصبانیت پای پیرمرد را گرفت و اورا بر زمین كوبید.
پیرمرد كه از ترس نای صحبت كردن نداشت ، برای این كه خوراك بزلنگی نشود ، دلیل آمدنش به این جا را برای بزلنگی تعریف كرد.
بزلنگی از خوردن پیرمرد نحیف منصرف شد و فكری به سرش زد.
پیرمرد را گفت : به این شرط می گذارم زنده از این مكان بروی كه یكی از دخترانت را به همسری من در آوری وگرنه همین جا سرت را از تنت جدا می كنم. پیرمرد چاره ای جز پذیرفتن شرط بزلنگی نداشت و بزلنگی به پیرمرد گفت زمانی كه باد سیاه و سفید شروع به وزیدن كرد ، به دنبال دخترت می آیم تا مقدمات عروسی را فراهم كنم و این گونه شد كه پیرمرد راهی خانه گشت.
عصر فردا بادی سیاه و سفید شروع به وزیدن كرد و سرو كله ی بزلنگی پیدا شد ؛ پیرمرد با چشمانی اشك آلود دختر بزرگش را با بزلنگی همراه كرد.
بزلنگی و دختر پیرمرد در نیمه های راه ، نرسیده به دریاچه ی هامون به جوی آبی رسیدند و به دختر گفت اگر بتوانی مرا به پشت خود بگیری و از آب بدون خیس شدن پایت بگذری ، همسر من می شوی واگر خیس شدی خوراك من خواهی شد.
دختر ، بزلنگی را بر پشتش نهاد و خواست از آب بگذرد كه یك پایش به آب خورد و بزلنگی او را گرفت و به باغش برد ، سرش را از تنش جدا كرد و در خانه آویزان كرد و تنش را نیز خورد.
روز بعد بزلنگی به خانه پیرمرد رفت و گفت : دخترت بیمار شده و به من گفت برو و یكی از خواهرانم را برای پرستاری از من بیاور ؛ پیرمرد مجبور شد دختر دوم خود را با بزلنگی همراه كند .
در راه ، وقتی به جوی آب رسیدند ، بزلنگی دومرتبه این درخواست را از دختر دوم كرد و او نیز به سرنوشت خواهرش دچار شد.
فردای آن روز بزلنگی ، مانند روز قبل به خانه ی پیرمرد رفت و گفت ، دختردومت نیز بیمار شده و مرا فرستاده تا دختر سومت را برای پرستاری ازآن ها با خود ببرم ؛ پیرمرد به خاطر ترس از بزلنگی دختر سوم را نیز همراه آن فرستاد .
بزلنگی و دختر كه به جوی آب رسیدند ، بزلنگی شرطش را به دختر سوم نیز گفت ، از آن جایی كه خواهر كوچك از دو خواهر دیگر داناتر بود ، بزلنگی را به قسمتی از جوی كه عرضش كمتر بود رساند و او را بر پشت گرفت و از جوی پرید ، در نتیجه پایش خیس نشد و بزلنگی به دختر گفت : اكنون تو همسر من هستی و اورا با خود به باغ برد و به وی گفت : این باغ و خانه های آن در اختیار توست . ساعتی نگذشت و بزلنگی به بهانه آوردن خواهران بزرگ تر از باغ خارج شد و به دختر گفت تا زمان بازگشتم حق بیرون رفتن از خانه را نداری و یك گونی پنبه جلوی دختر گذاشت و به او گفت تا زمان برگشتم از آن ها نخ درست كن.
دختر در روز دوم گونی پنبه را تمام كرد ، شروع به گردش در باغ كرد كه ناگهان اتاقی در انتهای باغ توجه اش را جلب كرد. درون اتاق ، نمناك و تاریك بود به زحمت آتشی افروخت و ناگهان با سر های آویخته شده ی خواهرانش مواجه شد و از هوش رفت.
هوا تاریك شده بود كه دختر به هوش آمد ، مدتی را به ناله و زاری پرداخت و تصمیم بر انتقام گرفت و نقشه ای ریخت :
بالای در خانه سایبانی درست كرد و یك كندوی بزرگ زنبور روی آن گذاشت و از آن جا گریخت. بعد از ظهر سر و كله ی بزلنگی پیدا شد و به گمان این كه دختر در خانه است در را باز كرد و سایبان افتاد و كندو بر سر بزلنگی افتاد و از شدت زهر نیش زنبور ها جان سپرد.

منبع: nimroozonline.ir



طبقه بندی: آسوکه زابلی،

تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 06:58 ب.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
.: Weblog Themes By Moheb Ali Rahat Dahmardeh :.