عُناب لبِ تو خودِ عُنابِ لبِ نوبرِ باغَه

ره رفتن تو کوکِ دَری میونِ گَلَه کَفتَرِ تاقَه


ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار زابلی،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


روزی بود و روزی نبود غیر از خدا هیچكس نبود.

در یكی از شهرهای كوچك پسری بود بنام محمد اوغلان یعنی محمد پسره و كارش چوپانی بود كه هر روز گاوهای محل را جمع میكرد و برای چرا به صحرا میبرد و از این راه زندگی خود و مادرش را میگذرانید. سالها میگذرد تا اینكه محمد اوغلان بزرگ میشود و هوای زن گرفتن به سرش میزند. روزی به مادرش میگوید فردا برای خواستگاری دختر حاكم شهر میروی. مادرش از شنیدن این حرف خیلی تعجب میكند میگوید پسر جان ما كجا و دختر حاكم شهر كجا؟

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 09:24 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچكس نبود

روزی بود روزگاری بود پیرمردی بود سه تا پسر داشت پسران او هر روز به شكار می رفتند یك روز پیرمرد پسرهاش را صدا كرد و گفت: فرزندان! من میخواهم به شما نصیحتی بكنم گفتند چه نصیحتی داری بگو. پیرمرد كوهی را به آنها نشان داد و گفت بعد از مرگ من برای شكار به این كوه نروید. پسران نصیحت و وصیت پدر را قبول كردند تا روزی كه پیرمرد از این دنیا چشم پوشید و فرزندانش تنها ماندند مدتها گذشت پسر بزرگتر روزی به برادرانش گفت: بیائید برای شكار به كوه برویم برادر كوچك گفت ای برادر مگر نصیحت پدرمان را از یاد برده ای؟ خلاصه هر چقدر برادر كوچكتر التماس كرد برادر بزرگتر قانع نشد و حرف او را قبول نكرد و برادر بزرگ روزی عده ای از دوستان و آشنایان خود را جمع كرد كه برای شكار به آن كوه بروند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 08:42 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یكی بود یكی نبود. سوا خدا هیچكه نبود.

در قدیم شخص ثروتمندی بود فقط یكدانه پسر داشت و چون خیلی علاقه به این پسر داشت به نوكرها و غلامان دستور داده بود باغی كه متقابل منزلش قرار گرفته بود در آن را باز نكنند و او را توی باغ نبرند. تا اینكه پسر یواش یواش بزرگ شد و هر روز به گردش و شكار می رفت از قضا روزی از در باغ عبورش افتاد به نوكر خودش گفت این باغ از كیست؟ نوكر دستپاچه شد و گفت باغ مال خودتان است. پسر تعجب كرد كه چرا در این مدت از باغ خودشان دیدن نكرده. القصه به منزل روانه شد و از مادرش خواست كه اجازه دهد از باغ دیدن كند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
کتاب شماره 13 از مجموعه کتابهای طلایی




7.26 MB




طبقه بندی: دانلود کتاب، کتابهای طلائی،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 08:22 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


کنجه حسین دادلک نونه رَ پور کرده بو
        
مردینیو خه تیر چوو چشنه کُور کرده بو


ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار زابلی،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 11:36 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


دل م میخواست که خ تو گپ و خراس کنو

صحبت از گندم و جو آرد دن آس کنو

دل م میخواست که گو دشته بشو عین قدیم

شیر بدوشو ازاونو دوغ بزنو ماس کنو


ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار زابلی،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود.

در زمانهای قدیم ، در سرزمینی دوردست پادشاهی سلطنت می کرد که هم پادشاه دنیوی بود و هم در کارهای معنوی سر آمد دیگران بود . به گونه ای که به اعتقاد همگان نیکبختی در هر دو سرای را دارا بود .

روزی از روزها این پادشاه تصمیم گرفت که برای شکار به خارج از شهر برود تا هم استراحتی بکند و هم به شکار بپردازد. برای همین به درباریان خود اعلام کرد تا آنها لوازم شکار را آماده کنند . صبح زود نیز به همراه خادمان و ملازمان خویش عازم شکار شد .


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 09:48 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


یکی بود یکی نبود. در زمانهای قدیم یک پادشاهی بود که یک پسری داشت. پسر را گذاشت مکتب تا به سن هفده یا هجده سالگی رسید. بعد پسر گفت من درسی را که می خواستم یاد بگیرم گرفتم. پادشاه چند نفری را با او رد کرد رفتند به شکار. در حین شکار آهویی به نظرشان آمد. جمع شدند گفتند آهو از سر هر کس پرید باید شکارش کند. از قضا آهو دو پا را جفت کرد و خیز برداشت و از سر پسر پادشاه پرید و به تاخت دور شد. پسر پادشاه همراهانش را باز گرداند و خودش دنبال آهو رو در پهـن دشت بیابان شروع کرد به اسب تاختن.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانهای کهن ایرانی،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 09:23 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
کتاب شماره 12 از مجموعه کتابهای طلایی




11.9 MB



طبقه بندی: دانلود کتاب، کتابهای طلائی،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 08:35 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات

در روزگار دور پورمرده بودک که سه کنجَ دشت، اسم کنجه خوردیو خیرنسا بو که از خواهرونخَه وَکشترو مقبولتر بو. یَکرو ور او جوونه رشید و رعنائ قاصدی بیومَ.

ادامه مطلب

طبقه بندی: آسوکه زابلی،

تاریخ : دوشنبه 10 شهریور 1393 | 10:16 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


دِل‌مِه كبابهَ چَك چَكی

مست و خرابهَ چَك چَكی

جَلدِه خَه وا  كُ چَك چَكی

وَر تو ثوابَه چَك چَكی

 تُو مَكو دِل‌مه اُو شَدَك

 ایتوُ شَدَك و اُتوُ شَدَك

  تُو مَكو غصه نو شدك

 كَنگه‌مِه چَپٌه‌تُو شدك


ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار زابلی،

تاریخ : دوشنبه 10 شهریور 1393 | 08:43 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


با عرض سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان وبلاگ خصوصا سیستانی های عزیز، امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی باشید. باید بگم بنده قصد هیچ گونه بی ادبی و بی احترامی رو ندارم و  هدفم تنها و تنها نشستن لبخند روی لب شما عزیزان، حتی برای چند لحظه می باشد، و ضمن اینکه خودم سیستانی هستم و به این افتخار میکنم.

---------------------------------------------

تکیه اش بر درخت

نگاهش غمگین

با دلی پر از اندوه و درد

افکارش بهم ریخته و پریشان

شاید هم به فکر خودکشی بود ! …

ملنگ در عروسی شام گیرش نیامده بود !

ادامه مطلب

طبقه بندی: جوک، مطالب زابلی،

تاریخ : یکشنبه 9 شهریور 1393 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
کتاب شماره 11 از مجموعه کتابهای طلایی




7.12 MB



طبقه بندی: دانلود کتاب، کتابهای طلائی،

تاریخ : یکشنبه 9 شهریور 1393 | 08:36 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات


ترمه

دخترک پانزده سال بیشتر نداشت. سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شد، تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش خانه می کرد و شامگاه که می خوابید دوباره شب از میان مژه هایش بیرون آمده و گسترده می شد.

نامش " تـرمـه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.

ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب زابلی، آسوکه زابلی،

تاریخ : شنبه 8 شهریور 1393 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : Moheb Ali | نظرات
.: Weblog Themes By Moheb Ali Rahat Dahmardeh :.

تعداد کل صفحات : 18 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...